تبليغاتX
یادگاری





پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 19:41

شب یلدا به همتون مبارک

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 15:43

با عشق دعا کن

اگر با کلمات دعا می کنی ، واژه هایت را از عشق پر کن

 و آنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن.

وقتی دعا می کنی از ته دل با وی سخن بگو.

به پروردگارت نشان بده که حاضری

تمام وجودت را به پایش قربانی کنی.

راحت و ساده سخن بگو و بگذارتا قلبت هر چه را می خواهد به

حضرت دوست بگوید.

چراغ دلت را روشن نگه دار!!!!!!!!!

عشق باید ماندگار باشد و شرط پابرجایی اش

 این است که دایم به آن نیرو بخشی.

یک چراغ نفتی تا آن زمان روشن می ماند که نفت ،

 قطره قطره به آن برسد.

 وقتی هیچ نفتی نباشد ، هیچ نوری نیست و

 زمانی فرا می رسد که معشوقت به تو می گوید :

" تو را نمی شناسم ".

قطره های نفت چراغ عشق ما چیست؟

چیز هایی مانند لذت بردن از زندگی ، صبر، ساکت بودن،

 به درد و دل دیگران گوش دادن و................

خدا را در آن دور دست ها جستجو مکن.او در درون توست.

 مواظب چراغ دلت باش تا او را ببینی.

گویند درمان سوز عشق، وصال معشوق است

 اما چون عاشق و معشوق

یکی شوند

 لفظ عشق می ماند و بس

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 9:40
سلام .

وای واقعاٌ ببخشید که نتونستم این چند روز وب رو روز کنم . اخه امتحان های میترم شروع شده . بدجوری داره اذیت می کنه . سعی می کنم دوباره هر روز یه مطلب جدید بزارم .

راستی نظر یادتون نره .

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 10:4
كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.ش اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه : اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند
خداوند لبخند زد فرشته تو برايت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟
اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني.
كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.
خدواند لبخند زد و گفت:‌ فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.
او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد.
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:
«نام فرشته‌ات اهميتي ندارد.
می توانی به راحتي او را مادر صدا كني
 
نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 10:2
تا به حال یه پل آبی دیدید؟ پل آبی در آلمان یک شاهکار به حساب میاد!
شش سال زمان... 500 ملیون یورو  سرمایه... 918 متر طول...
این یک پل کانالی بر روی رود "الب" است در راستای طرح وحدت و یکپارچگی آلمان قسمتهای آلمان شرقی و آلمان غربی سابق را به هم متصل می کند. این پل در شهر "مگ دبورگ" در نزدیکی برلین واقع شده است. این عکس در روز افتتاح این پروژه گرفته شده است.
این پل نه تنها نماد وحدت آلمان است، بلکه نشانه قدرت مهندسی نیز هست. تقدیم به همه کسانی که قدر پروژه های مهندسی را میدانند.
 

 

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 21:23

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست 

 تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست 

 تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم 

 تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست 

 تنهايي را دوست دارم زيرا

 در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

***************************************

شادیت شادی من غصه ات غصه من

قلب تو خانه من خانه تو کعبه من

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بو دن را برای با  تو بودن دست دارم

************************************

       اکر تو درد عشق را می کشیدی

     تو هم جدایی را به تلخی می کشیدی

    اکر چون من به مرک آرزوها می رسیدی

    پشیمون می شدی از این که عشق را آفریدی ..

 

بهترین عکسی که می تونی تو عمرت ببینی

http://i10.tinypic.com/4411i5e.jpg

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  

دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 21:34

میدانی خوشبخت ترین پسر کیست؟ کسی که اولین عشق یه دختر باشه و میدانی خوشبخت ترین دختر چه کسی است ؟ کسی که آخرین عشق یه پسر باشه.

شمع میسوزد و پروانه به دورش همه شب/من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم/فرق من و پروانه در این است که پروانه پرش سوخت ولی من جگرم..

دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ . دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران . چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست.

قلبت را خالي نگه دار اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ... زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز دارم....

تفاوتهاي خون و اشک 1.خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه . 2.خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد. 3.خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه. 4.جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه. 5.خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه.

 

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 21:20
عروس خانم دوشیزه shirin_sooskesiah آیا وکیلم شما را به مهر :

گوگل عدد سکه بهار آزادی / یک وب کم / سند یک سایت اینترنت اختصاصی دات کام / یک مودم DSL / اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح! / LCD و شمعدان / یک هدست بی سیم / چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ... / پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ...

به عقد دائم آقای feri_ferferi در بیاورم ؟

جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!! حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟

جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!! حاج آقا : !!!BUZZ , برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟

عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله!

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 20:16
 

دیروز که فریاد زدی دوستت دارم . گفتم بلندتر نمی شنوم

امروز که در گوشم گفتی دیگه دوستت ندارم . گفتم یواشتر بقیه می شنون .

هر كس به طريقي دل ما مي شكند

بيگانه جدا دوست جدا مي شكند

بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست

از دوست بپرسيد چرا مي شكند؟

(بعضی از شعر ها رو اگه ادم ۱۰۰ بارم بخونه کمه مثل این)

هرگاه دفترمحبت را ورق زدی, هرگاه درزیر پایت صدای خش خش برگها را احساس کردی, هرگاه درمیان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی....برای یک باردرگوشه ای از ذهن خود, نه به زبان بلکه ازته قلب بگو...........................

.یادت بخیر..!!!

تو كتاب خوندم سيگار بده ديگه نكشيدم ، تو كتاب خوندم مشروب بده ديگه نخوردم ، تو كتاب خوندم دروغ بده ديگه نگفتم ، تو كتاب خوندم عشق بده ديگه كتاب نخوندم ........

 

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 21:19

دوست دارم  اشک باشم

نشینم گوشه چشمت

تا اگر افتادم بر زمین

ببوسم خاک پایت

 

هر وقت که دلم برات تنگ میشه

میرم پشت ابرا زار زار گریه می کنم

پس بدون هر وقت بارون میاد

یعنی دلم برات تنگ شده

شاید کسی که با او خندیده ای را

فراموش کنی

 اما کسی که با او

گریه کرده ای را

 هرگز

ای عشاق

بیاد داشته باشید

برای عشق جنگ کنید

 اما

 گدایی هرگز

چه سخت است پای نوش کسی بودن

                             شمع شب خاموش کسی بودن  

با یاد کسی که دوستش می داری

                           یک عمر در آغوش کس دیگر خوابیدن

به نقاش گفتم نقشی بکش از زندگی

نقش حبابی بر لب دریا کشید

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 20:49

گیرم بازم بیایی                           

          از عاشقی بخونی  

گیرم تا دنیا دنیاست                 

                     بخوای پیشم بمونی

روز غمم نبودی                  

                     خوشیت با دیگران بود

منو به کی فروختی                  

                      اون از ما بهترون بود

میای بیا ولی                 

                    حیف                         

                                  حیف که خیلی دیره

       حالا                           

                                  حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره

کی گفته بود که تنهام                          

                           وقتی تو رو ندارم

بازم می گم بدونی                            

                            منم خدایی دارم

برگشتی اما انگار                          

                             تو باختی تو بازی            

              غرورتم شکستن 

        

             به چی داری می نازی  

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 13:33

 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته وقتي

 

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند.

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم

 گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم

 گفتم من فقط ناراحت ميشم

 گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم

 گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم

 گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم

 گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه

من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم

گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو

دنیا را بد ساخته اند.........

 کسی را که دوست داری،تورا دوست نمی دارد. کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است . زندگی یعنی این

 

 

اگه بگم که قول می دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويی
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تويی
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت می کنم
اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی
اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی
ميشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال
ميشی برام باغبون ميوه های تشنه وکال
ميشی برام ماه شبای بی سحر
ميشی برام ستاره ی راه سفر
ولی بدون هرجا باشی يا نباشی مال منی
بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی
برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم
برای خوشبختی تو خدا رو فرياد می زنم

اگه چشمات پرسيد بگو :نديديش..

اگه گوشات پرسيد بگو: نشنيديش..

اگه دستات لرزيد بگو:از سرماست..

اگه پاهات لرزيد بگو:از خستگيه..

اما اگه دلت لرزيد......

                 به خودت دروغ نگو

 

زمان به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست....

     بوسیدن  قول ماندن   نیست....

     و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست....

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم آذر 1385 ساعت 22:58

گورستان عشق

دیشب داشتم تو گورستان عشق قدم میزدم

 خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب

شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود .

جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم

 وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي

پيش ها بميره!!!..

 

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم آذر 1385 ساعت 22:53

(تحت عنوان اینکه یاد بگیریم که...)

1)دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام باتو بودن پیدا می کنم.

 

2)هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی هم که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

 

3)اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

 

4)دوست واقعی کسی است که دستان تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند.

 

5)بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

 

6)هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو گردد.

 

7)تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا  باشی.

 

8)هرگز وقتت را برای کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

 

9)شاید خدا خواسته است ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را بشناسی ،بدین ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی.

 

10)همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی تو را آزرده دو با اعتماد نکنی.

 

11)به چیزی که گذشت  غم مخور به آنچه پس از آن می آید لبخند بزن.

 

12)خود را به فرد بهتری تبدیل کن ومطمئن باش  که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

 

13)زیاده از حد خود تحت فشار نگذار بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتدکه انتظارش را نداری

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم آذر 1385 ساعت 22:49

توای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه

صبوریهای تو مادر منو به گریه میندازه

مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم

از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم

برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی

برای اشکهای من همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غمخوارم ، تو ای محرم ترین یارم

به نام نامی مادر، همیشه دوستت دارم

نوازش کن منو مادر که فرزند تو غمگینه

کی می خواد بعد از این تو قلب من جای تو بنشینه

گل من روزگار روزی تو رو از شاخه می چینه

در آغوشم بگیر مادر که رسم روزگار اینه

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم آذر 1385 ساعت 22:16
 

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعیت زیادی جمع شدند . قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند . مردجوان , در کمال افتخار , با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت :" اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست ."

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید . اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه های دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی از نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود . مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد .

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت :" تو حتما شوخی می کنی .. قلبت را با قلب من مقایسه کن . قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است ." پیرمرد گفت :

 

درست است , قلب تو سالم به نظر می آید , اما من هرگز قلبم را با تو عوض نمی کنم . می دانی هر زخمی نشانه انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جداکرده ام و به او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن که بخشیده شده قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده اند , گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند , چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام , اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند . اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه درد آورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام . امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من  در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟؟" 

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیر مرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد . پیر مرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد . دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود . زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .

                (( زندگی بدون عشق مثل باغ بی باغبان میمونه))

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم آذر 1385 ساعت 22:12
نظر شما در مورد این عکس چیه ؟

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم آذر 1385 ساعت 15:38
به نام خدا خالق انسان 

   به نام انسان خالق غم ها

        به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها

        به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها 

   به نام قلب ها ايجاد گر عشق

و به نام عشق زيباترين خطاي انسان

 

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم آذر 1385 ساعت 13:19
خانه رونالدینیو در اسپانیا

پیش نهاد میدم حتماٌ ببینین

ادمی که مادرش از بی پولی مرد خودشم .................................

http://i9.tinypic.com/4cvidli.jpg

http://i15.tinypic.com/2vbu3up.jpg

http://i9.tinypic.com/30n9h5l.jpg

http://i15.tinypic.com/4bno8yf.jpg

http://i15.tinypic.com/4bpvj8o.jpg

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم آذر 1385 ساعت 12:50
واژه به واژه خط به خط را تو آفریدی

 

                   سرنوشت را به حکم جبر روزگار آفریدی

 

          خدایا گر کفر گویم مرا در دم

 

                               بکش همسان آن روز که آفریدی

 

          گله دارم از این حُسن لطفت

 

                         که غم چه بسیار، شادی چه کم آفریدی

 

          عشق و محبّت را به لطف خود آفریدی

 

                               کاش گردش روزگار نمی آفریدی

 

          عاشق شدم به گناه نکرده سوختم

 

                          سوختم تا بدانند سوختن را تو آفریدی

 

          گرفتار حسی به لطافت عشق

 

                               به لطف لطافتت، تعصب آفریدی

 

          اگر نگه بر خوبان حرام بود

 

                                      چرا زیبا رویان را آفریدی

 

          اگر عشق بر آنها گناه بود

 

                                    این چه بود که عشق آفریدی

 

          می دانم که این حس از آن توست

 

                           این آن بود که تو در وجودم آفریدی

 

          به قبله گاه مومنانت قسم که

 

                           عشق را لایق به وجود خود آفریدی

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  

جمعه سوم آذر 1385 ساعت 12:49
 

به كوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد

به ابر گفتم عشق چيست؟ باريد

به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد

به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد

به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد

به انسان گفتم عشق چيست؟

 اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:

ديوانگيست !!!

اما چه باید کرد که از این راه گریزی نیست.

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم آذر 1385 ساعت 12:45
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش

 دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.

روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه

شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.

 بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره

 زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.

پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ »

.دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.»

 پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت

 به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند

 و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت

به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد

 بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد

 و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن

 مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.

از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني

 عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت

 تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي

زن ارسال نمود.زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود

 كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش

 را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

« بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است »

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  

جمعه سوم آذر 1385 ساعت 12:43
واقعیت تکان دهنده عشق

زن و شوهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواشتر برو من می ترسم.

مرد جوان: نه اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: خواهش می کنم، من خیلی می ترسم!

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری.

زن جوان:دوستت دارم حالا میشه یواشتر برونی؟

مرد جوان: باشه ، به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا بر داری و روی سرت بزاری، آخه نمی تونم

راحت برونم، اذیتم می کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

برخورد یک موتورسیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این حادثه که بدلیل بریدن ترمز موتورسیکلت

رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با

ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از

زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم آذر 1385 ساعت 12:23

دختره کور يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم

هميشه با اون مي موندم و ازدواج می کردم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده

وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو، پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت

 مراقب چشماي من باش

تا حالا چقدر پیش اومده به اون چیزایی که خدا بهتون داده فکر کنین ؟

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  

پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 18:30
نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 18:12
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد .
 
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
 
"شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.
 
راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
 
 

  و اما پاسخ آقاى جك :
 آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند
نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 18:9

نامه

تا حالا به بودنت تو دنیا فکر کردی؟

تا حالا دلیل زندگی کردن را فهمیدی؟

اصلا به این فکر کردی که چرا به این دنیا اومدی؟

یا چرا مردن برات ترسناکه؟

حتما می گی دیگه نگو سرم درد گرفت

راستش تو درست می گی

اگر بخواهیم به همه ی این چیز ها فکر کنیم حتما...

ولی زنده بودن یعنی این...

یعنی به همه ی این چیزها فکر کردن

و نتیجه درست را بدست آوردن

اگر تونستی به همه این چیز ها جواب بدی

به منم حتما بگو.... تو نظرات بنویسین

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 17:59

خواستم برايت هديه اي بفرستم. با خود گفتم، زيباترين و گرانبها ترين دارائيم را برايت خواهم فرستاد.
گل گفت:مرا بفرست كه مظهر زيبايي هستم.
ثروت گفت: مرا بفرست كه در هنگام گرفتاري ياريش دهم.
مهر گفت: چرا مرا نمي فرستي كه كانون محبت و دوستي هستم.
قاصد گفت: مرا بفرست كه حامل پيغامت باشم.
وفا گفت: پس مرا بفرست كه سرچشمه محبت و محور صميميت هستم.
دوا گفت: مرا بفرست كه اگر جراحتي دارد او را مرهم باشم.
اشك گفت: اگر مرا بفرستي
دل سنگش را نرم ميكنم.
آه گفت: اگر مرا بفرستي او را بر سر رحم و عطوفت آورم.

من سر به زير............... در انديشه انتخاب بودم كه ناگاه دل به سخن درآمد و گفت: مرا هديه كن

براي هديه دادن دل به تو نياز به گفتن نيست دل خود پيش قدم است....

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 17:45

ببخش اگه تو قصه مون

 دو رنگ و نامرد نبودم 

ببخش که عاشقت بودم

  خسته و دل سرد نبودم

ببخش که مثل تو نشد 

خيانتو ياد بگيرم

اگر که گفتم به چشات

بزار واسه تو بميرم

ببخش اگه تو گريه هام 

 دو رنگي و ريا نبود

اگر که دستام مثه تو

با کسي آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون 

 کم نمي زاشتم چيزي رو        

ببخش که يادم نمي ره 

اون روزاي پاييزي رو

لياقت دستاي تو

 بيشتر از اين نبود عزيز

نه نمي خوام گريه کني 

براي من اشکي نريز

لياقت چشماي تو         

                             نگاه ِ پاک ِ من نبود

ببين چي ساختي از من

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 17:40
Love مخفف عبارات:

Lake of sorrow (درياچه ي غم)

Ocean of tears (اقيانوس اشك)

Valley of death (دره مرگ)

End of life (آخر زندگي)!

نوشته شده توسط محمد | لینک ثابت | موضوع:  
 

JavaScript Codes

jootan.tripod