چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ساعت 23:10
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند بسیار کند، بر آنها که میهراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق میوزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 23:16
روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: او مي آيد و با من راز و نياز خواهد کرد، من تنها گوشي هستم که غصه هايش را ميشنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشک غمگين و افسرده بود ولي باز هم هيچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان سهمگين و بي موقع چه بود؟
و سنگيني بغض راه بر کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير افکندند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمين مار پر گشودي. گنجشک، خيره در خدايي خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي.
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت، گويي حسي عجيب وجودش را دگرگون مي کرد.
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ...
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: او مي آيد و با من راز و نياز خواهد کرد، من تنها گوشي هستم که غصه هايش را ميشنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا، نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشک غمگين و افسرده بود ولي باز هم هيچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان سهمگين و بي موقع چه بود؟
و سنگيني بغض راه بر کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير افکندند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمين مار پر گشودي. گنجشک، خيره در خدايي خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي.
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت، گويي حسي عجيب وجودش را دگرگون مي کرد.
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ...
شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 22:25
آرزوی حضرت مریم (س) بعد از مرگ
پس از آن که حضرت مریم (س) از دنیا رفت حضرت مسیح(ع) جنازه مادرش را پس از تطهیر به خاک سپرد . پس روح مادر را در خواب دید .مسیح پرسید ..مادر ! چه آرزو داری ؟ مریم(س) پاسخ داد.. آری آرزویم این است که در دنیا بودم وشبهای سرد زمستانی به مناجات وعبادات در درگاه خدا به بامداد می رساندم ،و روز های گرم تابستان را روزه می گرفتم.

